تبليغاتX
آشیان

آشیان

من شناسی

.....

 

دلم تنگه برات.... با من چه کردی که حتی به اشکام اجازه بروز نمی دم....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت 0:52  توسط فاطمه   | 

انزجار و دیگر هیچ...

 

امروز با آزاده تو انقلاب قرار داشتم… قرار بود با هم بریم کتابی و که می خواستم بگیرم و بعد از یه پیاده روی به شیما بپیوندیم و یه جا یه کافه ای جایی بشینیم… من همیشه عاشق پیاده روی خیابون انقلاب بودم… بره همین از دیروز کلی ذوق امروز رو داشتم…

تو مسیرم وقتی هفت تیرمیرسم میبینم میدون پر شده از نیرو های گاردی… راننده ازم می پرسه چه خبره امروز؟ هفتم کساییه که کشتن؟ من که خودم کلی جا خوردم میگم نمی دونم والله… تو این فکر بودم چه مناسبتیه که یهو میبینم یک عالمه پسر بچه دبیرستانی که حتی ریششونم در نیومده با باتوم وایسادن… من و راننده هم زمان میگیم اینارو نگاه!!!!! یکیشون در حین حرف زدن و خندیدن باتومش رو مدامآ میزد به کف دستش…. مثل فیلمای قدیم که همیشه ناظم رو با خط کشش نشون میدادن که به نشونه تحدید اونو میزد به دستش…

تمام انزجار خاموش شده ی یک سال گذشتم روشن میشه… بازم اون تنفر رو با تمام سلول های تنم حس می کنم… با تمام وجود می خوام فریاد بزنم ازتون متنفرم…. بغضم می گیره… بغضی که یک ساله سعی تو فراموش کردن و انکارش دارم…یک ساله مثل همیشه چاره رو تو فرار دیدم…اینکه چه فرقی می کنه محمود بره حسین بیاد… اینکه جامعه ی ما هنوز آماده ی تغییر حکومت نیست و هنوز به شدت سنتی و به طبع اون مذهبی هست که آماده ی یک حکومت سکولار رو نداشته باشه… و تاوقتی حکومت ما اسلامی باشه اوضاع همینه…. یعنی همیشه یه حاکم اسلامی می تونه از اسلام و موازین اسلامی به عنوان یه پتک برای غلبه بر مخالفینش استفاده کنه…. همونطور که در قرون وسطی کشیشای کلیسا این کار رو می کردن و همینطور که در حکومت های کمونیستی این اتفاق افتاد و می افته… فرقی نمی کنه ایدئولوژی چی باشه، ملاک قرار دادن یه ایدئولوژی برای وضع قوانینه که حقوق عده ای حتی اقلیت رو پایمال می کنه…..

یک ساله که با این استدلال ها سعی تو حاشیه قرار دادن خودم می کنم و خودم رو از هر بحث سیاسی کنار می کشیدم… اما امروز نا خواسته تو این فضا قرار گرفتم و تمام اون احساساتم زنده شد….

اما الانم باز راه رو تو فرار میبینم…. من همیشه آدم خودخواهی بودم…. مگه چند سال قراره زندگی کنم… یه مقداریش که رفت ، نمی خوام بقیه اش رو هم تو اضطراب و انزجار بگذرونم… من فرار می کنم و تمام دلخوشیه این چند وقتم اینه که بیشتر از چند ماه دیگه اینجا نیستم….

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 اسفند1389ساعت 0:42  توسط فاطمه   | 

فرندز و دیگر هیچ...

 

چند ماهی میشد که به صورت پیاپی سریال Friends رو نگاه می کردم.... یعنی در اصل اولش با سریال How I meet your mother شروع شد... قسمت های اول این سریال خیلی منو گرفت... برام جالب بود نوع دوستیشون و البته اتفاقات هم خنده دار.... تا اینکه بعد از 3 سیزنش با  Friendsآشنا شدم.... خب از اونجایی که ساخت سریال از سال 1994_2004 طول کشیده سیزن های اولش تیپاشون خیلی خنده داره برامون و خیلی هام به خاطر همین نتونستن باهاش ارتباط برقرار کنن وهمون اول دیگه ولش کردن.... ولی اگه صبر داشته باشین و تا سیزن 2 تحمل کنید ( که به نظر من انقدر جذاب هست که نیازی به تحمل هم نباشه ) شاهد تغییر تیپاشون و تا حدی امروزی شدنشون می شید...

آها داشتم می گفتم که با این سریال آشنا شدم.... دقیقآ یادم نمی آد که چی شد تصمیم به دیدینش گرفتم ولی یادمه از کی گرفتم.... سریال فوق العاده ایه... به همه پیشنهاد دیدنش رو می کنم... اگر سریالHow I meet your mother  رو دیده باشین می تونم بگم خیلی شبیه اونه .... یعنی این جوری که مثلآ هر دوتاش در مورد چند تا دوسته و اینکه جفتش تمام لوکیشن ها  متمرکز شده یا تو یک خونه یا کافه ای که پایین همون خونه هه هست.... و سال های فیلم برداری هم این جوریه که Friends از 1994 شروع شده تا 2004 و اون یکی از 2005 تا همین الان.....

ولی به نظر من Friends  خیلی روش بیشتر کار شده و بیشتر هم به دل می شینه.... ولی اون یکی یه جورایی لوده بازیه و موضوعاتش هم خیلی تکراری ومحظ خنده است.... در کل که ما زندگی کردیم با این سریال...

و اینکه چند روزی هست که تموم شد... خیلی غم انگیز بود اما اینم مثل هر چیز خوبی که یه روزی تموم میشه تموم شد... البته من هنوز با غم فقدانش کنار نیومدم و شروع کردم به ری ویو قسمت های قبلی ....

و اما شخصیت های این سریال...  این سریال تشکیل شده از 6 تا دوست ... 3 تا دختر 3 تام پسر.....

"مونیکا" و "راس" با هم خواهر و برادرن...." ریچل" دوست دوران مدرسه ی "مونیکا" .... "چندلر" دوست دوران دانشگاه" راس" ..." جویی" هم خونه ی "چندلره"...." فیبی" هم دوست" مونیکا" بوده...." مونیکا" با" چندلر" و "جوییه" تو یه آپارتمان تو 2 تا واحد روبروی هم زندگی می کنن... ( می خوام لوکیشن ها دستتون بیاد )

داستان از اینجا شروع می شه که همه ی اونا غیر از" ریچل" دور هم تو کافه ی پایین خونه نشسته بودن و حرف می زدن که" ریچل" با لباس عروس پریشون میاد تو کافه ودنبال "مونیکا" می گرده و میگه من تو مراسم عروسیم یهو به خودم اومدم دیدم اصلآ آمادگی ازدواج رو ندارم  ( گویا چند سالی بود که همو ندیده بودن).... و بعد از "مونیکا" می خواد بزاره پیشش بمونه....

"مونیکا" یه دختر وسواسیه .. هم تو مرتب کردن و هم تو تمیزی... و هم اینکه می خواد همه چی تحت کنترلش باشه.... بیرون از خونه یه آشپزه.....

"ریچل" یه دختر پولداره که تا قبل از عروسیش باباش همیشه ساپورتش می کرده و خیلی هم سوسول بوده.... اما بعد از اون بره اینکه مستقل بشه می آد و تو همون کافه ی پایین خونه پیشخدمت می شه... و البته تو سیزن های بعدی کارش رو عوض می کنه و یه مشاور مد می شه....

"راس"،برادر"مونیکا"، دکترا داره و روی دایناسور ها تحقیق می کنه.... اول تو یه موزه مخصوص دایناسورها کار می کرد و بعد ها دانشگاه تدریس می کنه.... از زنش تازه جدا شده چون زنش لزبین بوده....

"جویی"یه هنرپیشه ی دسته چندمه که همیشه تو کاراش شکست می خوره و همیشه هم نقش های خیلی پیش پا افتاده ای رو بهش می دن... به 2 تا چیز خیلی اهمیت می ده : یکی شکمش... یکی دیگه هم س...ک....س

" چندلر"که هم دانشگاهیه راس بوده تو یه شرکتی کار می کنه... خیلی می خواد با مزه باشه اما زبونش یکم تلخه و بقیه رو آزار میده و همیشه تو این راه یه گندی می زنه.....

و اما"فیبی"... من عاشق این آدمم.... فوق العاده ست این بشر.... پدرش کوچیک که بوده اونارو ترک می کنه و ازش خبری نمی شه... مامانش هم خودکشی می کنه... یه خواهر 2قلو داره که چشم دیدین همدیگرو ندارن... اونم یه مدت کارتون خواب بوده و از طریق گیتار زدن کنار خیابون پول در می آوارده و الان هم تواون کافه هه گیتار میزنه و هم ماساژوره... تو دنیای خواص خودشه... یه کم چت میزنه.... استدلالاش خیلی باحاله و کلآ شخصیت دوست داشتنی داره....

به نظر من یه چیزی که باعث شده این سریال خودش رو میون بیننده هاش جا کنه اینه که شخصیت های داستان قهرمان داستان نیستن... یعنی همشون آدمای معمولی هستن... تو هیچ زمینه ای کامل و بی نقص نیستن و خیلی راحت می شه باهاشون همزادپنداری کرد...

بهتون پیشنهاد می کنم اگر هنوز این سریال رو ندیدین حتمآ حتمآ ببینید....فوق العاده ست......

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 2:11  توسط فاطمه   | 

بعد از غیبت.....

 

کلآ به غیبت های طولانی عادت کردم... یعنی خیلی می خواستم بیام وبنویسم اما دیگه روی غر زدن نداشتم و حالم هم پر از غر بود... البته الانم می خوام غر بزنم ولی سعی می کنم یه جوری غر بزنم که زیاد به چشم نیاد....

اول از همه که غرم نداشته باشه اینکه من عمه شدم.... الان دقیقآ 24 روزه..... هرچقدر بگم شیرینه کم گفتم... نه که من عمه ش باشم بگم ، هر کی دیده عاشقش شده.....این سرتق باعث شده روزی 3 بار عکساشو همگی ببینیم و هر دفعه 30  بار قربون صدقه ش بریم.... اردیبهشت هم آقا رو از نزدیک زیارت می کنیم.... براش آرزوهای خوبم دارم  که دیدمش می خوام بهش بگم... می خوام بگم عمه جون نه ازت می خوام دکتر شی نه مهندس...فقط 2 تا چیز می خوام ازت.... یکی اینکه مواظب خودت باشی و یکی دیگه اینکه از زندگیت لذت ببری...

این مدت قسمت شد یه سفر 10 روزه هم داشته باشم که هم کاری بود و هم به قول فرنگیا فان ... چند روز رو برای یه تور 3 روزه اصفهان بودم.... تورم خیلی خوب پیش رفت ... دو طرف از هم راضی بودیم و 3روز خیلی خوبی رو کنار هم گذروندیم....بعد از اون چند روز رفتم شهر کرد بره جلسه ای که برای آژانس مذکور برامون تشکیل داده بودن... که البته نشد... یعنی رسمآ پیچونده شدیم و به دلایل مسخره بهمون مجوز ندادن.... و ما هم دست از پا دراز تر البته بعد از 3_4 روز گشت و گذار برگشتیم ....

وقتی ام که برگشتم انقدر یهو تکنولوژی تو خونمون فوران زد که من دیگه وقت بره هیچ کاری نداشتم و یه جورایی خونمون از هرچی شهربازیه سرگرم کننده تر شد... هم ماهواره مون رو دوباره راه انداختیم و هم اینکه ADSL  گرفتیم.... خیلی به روز شدن خوبه...اصن یه طوریه....هنوز رو هوام.....

خیلی غرم نیومد گویا... ایشالا پستای بعدی...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 بهمن1389ساعت 0:24  توسط فاطمه   | 


چند شبی هست که به طور مداوم نصفه شب با کابوس و تنگی نفس از خواب می پرم.... چیزی که تا به حال تجربه اش نکرده بودم.... نمی دونم می تونه از اتفاق بدی باشه که در پیشه یا به خاطر احوال مشوش درونم...

چند سالی می شه اعتقاداتم رو در قالب دین از دست دادم اما همیشه به یه نیروی برتر یا همون خدا اعتقاد داشتم... اما باز نه اون طور که همیشه آویزونش باشم.... ولی حس می کنم چند وقته کلآ منو فراموش کرده... یعنی این طور بگم چند وقته خیلی به هم کاری نداریم... من راه خودم رو میرم اونم کار خودش رو میکنه.... و این موضوع وقتی اذیتم می کنه کهدر اوج ناراحتی یه خبر من رو امیدوار میکنه و بعد میبینم اون امید واهی بیش نبوده...

بره مثال 2 هفته پیش بود که بره ثبت نام امتحان مدیریت فنی بند ب رفته بودم.تمام مدارکم رو هم با خودم بردم... توی راه تبلیغ هتل تازه تاسیس اسپیناس رو تو خیابون دیدم... هی پیش خودم گفتم کاش می شد اونجا کار میکردم و چقدر تجربه خوبی می شد بره همون کار آژانسمون تا مراحل اداریش طی بشه و خب از اونجایی که این آژانس توی شهرستانه و من عملآ نمی تونم اونجا خیلی از نزدیک فعالیت کنم به عنوان یه کار دائم می شه روش حساب کرد.... خلاصه توی راه برگشت از جلوی این هتل رد شدم و پیش خودم گفتم ضرر نداره که یه سر برم ببینم شاید نیرو بخوان... وقتی از دربان راهنمایی خواستم که کجا برم برای معرفی خودم متوجه شدم از اتفاق اونا 2 روز قبل آگهی نیاز نیرو داده بودن!!!! من هم با خوشحالی داشتم فکر می کردم چه جالب که من تمام مدارکم رو هم همراهم دارم و فکر کردم حتمآ قسمت بوده که من به سمت اون هتل جلب شدم و کلی امیدوار که ای بابا بالاخره یه جا بخت به دنبالمون اومد.... اما دریغ از اینکه توی این 2 هفته تماسی با من بگیرن....

یا نمونه ی دیگه اش بر میگرده به همین هفته ی گذشته.... متوجه عمل یه شخصی شده بودم و به شدت ناراحت از این کار بودم به طوری که وقتی یکی از دوستانم با من تماس گرفت با اینکه تا این حد با اون صمیمی نبودم که این طور مسائل رو باهاش در میون بزارم تا صداش رو شنیدم و پرسید حالت خوبه تو خیابون زدم زیر گریه که نه!!!! فلانی این کارو کرده و من به شدت ناراحتم... بعد که یه کم دلداریم داد گفت از این جهت تماس گرفته که ببینه می تونم یه تور دانش آموزی براش از تهران ببرم اصفهان و به عنوان تورلیدر همراه گروه باشم یا نه؟ منم به شدت سر ذوق اومدم که معلومه که میشه مخصوصآ که برای انجام کارهام دقیقآ توی اون تاریخ باید اصفهان باشم... این خبر به حدی من رو شاد کرد که خبر قبلی برام بی اهمیت شد و فکر کردم که :

خدا گر ببندد ز حکمت دری      گشاید ز رحمت در دیگری

اما دریغ و 100 افسوس که این برنامه هم به دلایلی جور نشد و فهمیدم این خدا کلآ می خواد یه کاری کنه ما الکی توهم نزنیم که تو فکرمونه ومی خواد برامون آستین بالا بزنه تا از این احوالات بیرون بیایم...

خلاصه که دور جدیدی از سوگواری رو به سلامتی شروع کردم و دورم رو هم از هر نوع انسانی دارم خالی می کنم تا بتونم این دوره رو با موفقیت پشت سر بزارم.....


+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 0:18  توسط فاطمه   | 

اندر احوالات یک روز کاری....


آقای مسئول کارخانه در حال توضیح دادن درباره ی چگونگی تولید تابلو های راهنمایی و رانندگی ست...
آقای مربی درحال صحبت کردن با من و ابراز ناراحتی جهت اینکه تا به حال نمی دانست من از طرف شهرداری مسئول هماهنگی این بازدید هستم....
دانش آموز از کنار مربی تکان نمی خورد و سایه به سایه با مربی ست و تمام سعی خود را جهت شنیدن کلمه کلمه مکالمه ی ما می کند....
هنگام پذیرایی از دانش آموزان است و همه به شدت مشغول خوردن و من به شدت مشغول عکس گرفتن برای مصور کردن گزارشم هستم....
دانش آموز خود را نزدیک می کند و به آرامی می پرسد : ببخشید خانم شما شوهر دارید؟ من با تعجب : نه...
دانش آموز : پس لطفآ خیلی مراقب خودتون باشید، این معاون ما هیزه و نامزدم نداره و دنبال نامزد می گرده...
من که نمی تونم جلو خنده ام رو بگیرم می گم : بچه تهمت نزن تو از کجا می دونی؟ ولی باشه برای اینکه خیالت راحت باشه من حواسم رو جمع می کنم...

بازدید تمام می شود و همگی سوار اتوبوس می شویم برای بازگشت ....
من که ژاکت خودم رو روی صندلی جلو از قبل گذاشته بودم می رم تا به بچه هایی که عقب نشستن یه چیزی بگم ... وقتی برمیگردم میبینم آقای معاون کنار صندلی جلو ایستاده و منتظره تا من بیام و او کنارم بشینه...
من میشینیم و به روی خودم هم نمی آرم اما تا اون قصد نشستن می کنه دانش آموز مذکور که در ردیف کنار من نشسته به صورت متمادی می گه : آقا برید عقب بشینید... آقااااا لطفآ عقب بشینید... آقاااا بچه ها عقب تنهان برید عقب لطفآ... اون بنده خدا هم مجبور می شه بره پشت بشینه... و من همچنان به روی خودم نمی آرم....
وسط راه بودیم که مجدد آقای معاون طاقت نمی آره و می آد جلو بشینه کنار من که یهو دانش آموز که 6 دنگ حواسش به منه از جاش می پره می گه آقا بیان اینجا بشینید... آقا اونجا چرا بیاید اینجا جای من بشین... آقا اصلآ من میرم عقب بیا اینجا ....معاون بخت برگشته هم پشیمون می شه و میره سر جاش پشت میشینه... دانش آموز یه نگاهی به من می کنه و یه نیش خند تحویلم می ده و میگه : دیدی!!!!!
به سختی جلو خندم رو میگیرم و سعی می کنم همچنان به روی خودم نیارم....
دیگه نزدیکای مدرسه بودیم که دانش آموز یه لحظه میره عقب و برمی گرده کنار من می شینه یواش بهم می گه : رفتم بهش میگم  آقا دیدی نذاشتم کنارش بشینی ، اونم بهم گفت خب چرا اونکارو کردی اون که همسن تو نیست سن و سالش به من می خوره بزار بشینم کنارش !!!!!!!!!

واقعآ می مونم این دانش آموز مگه چند تا از این چشمه ها از این معاونشون دیده که تا منو دیده چشمش ترسیده و واسه من غیرتی شده !!!!! و اینکه جامعه ی ما چقدر این حس به اصطلاح غیرت رو از بچگی به پسر ها میدن و به اونا القا می کنن که جنس زن ظریف و حساسه و باید مواظبش باشی حتی اگه اون جنس 14 ،15 سالی از تو بزرگتر باشه...
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آذر1389ساعت 23:37  توسط فاطمه   | 

اندر احوالات چند ماه غیبت....


بعد از غیبتی نسبتآ طولانی بازگشت غرور آفرینم رو در این ایام حماسه ساز تبریک و تهنیت عرض می کنم...

سوالی بزرگ پیش آمده.... من کجا بودم؟؟؟

و جوابی بس ساده و در عین حال متحیرانه... از این جهت ساده که خب من همین جا بودم و از این جهت متحیرانه که پس چرا نمی نوشتم!!!؟

آری بنده همین جا زیر سایه دوستان بودم و از این جهت که دچاره نوعی مشکلات به نام قاط فلسفی شده بودم دستم به قلم ( کیبورد ( صفحه کلید) ) نمی رفت...

و اما دستاورد های این قاط به شرح زیر است:

1- من عمه شدم ... آها، ببخشید هیچ ربطی نداشت...

2- سفر فرنگ رفتم....( آها اینجا عمه شدنم ربط داره)... به منظور گرفتن ویزا برای مادر بزرگوار مجبور به سفر به دیار فرنگ شدیم.... ایشان موفق شدند و میتوانند به هنگام دنیا آمدن اولین نوه شان حضور به هم رسانند... باشد که نی نیه ما سالم و سلامت پا به این دنیا بگذارد....آمییییییین...

3- ما خیلی بدبختیم و بانک ملت بدترین بانک هاست و ما خیلی بدبختیم.....

شرح واقعه : ما خیلی بدبختیم از این جهت که با ما هم چون گوسفند رفتار می کنند... البته وقتی دولتیان خودمان ما را قده همین هم به حساب نمی آورند از ممالک دیگر انتظاری نیست... برای یک سفر باید حتمآ یک ملک به نام خودت داشته باشی یک حساب حداقل 20 میلیون تومانی هم داشته باشی ودعوت نامه معتبر که پشت آن یک ساپورتیو گنده باشد هم نیز هم... و بعد از گذران این مراحل فرد مصاحبه کننده می تواند به دلایل کاملآ شخصی ویزا بدهد یا خیر....

بانک ملت بدترین بانک هاست از این جهت که نامه ی حساب بانکی رو هر بانک دیگری به زبان انگلیسی به راحتی و بدون هیچ مبلغی می دهد اما این بانک بعد از 1 هفته دوندگی و برخورد با کارمندان واقعآ بی ادب آن جواب می دهد که ما نامه لاتین نمیدهیم چون آن طرف ما را به هیچ کجایش حساب نمی کند و شما باید بروید دارالترجمه به صورت رسمی و با پرداخت 40 هزار تومان ترجمه کنید....که خوشبختانه متوجه شدیم که بی خود گفتن و نیازی به این چیز ها نیست....

ما خیلی بدبختیم از آن جهت که کشور همسایه که قده یک شهر ما می شود و به تازگی ادعای خلیجمان را هم می کند بعد از 50 سال و فقط 50 سال تنها با باز کردن گستره ی دید خود و کنار گذاشتن توهم توطئه و اسلام نمایی در سرزمینی که صحرا بوده و تمام ساکنینش چادر نشین بودند به چه پیشرفتی رسیده ولی ما همچنان در اخبار خود می شنویم که آمریکا دارد روز به روز بدبخت تر می شود و اروپا هم که کلآ خدا قهرش گرفته بس که دولتیانش مفسدند و به جایش ما با تکیه بر سربازان گمنام امام زمان روز به روز داریم خوشبخت تر می شویم و اصلآ مگر ایرانی جماعت می داند بدبختی چیست؟؟؟!!!

4 -بالاخره تلاشهای اینجانب و دوست گرامی به نتیجه رسید و توانستیم یک دفتر خدمات مسافرتی و جهانگردی با نام خودمان ثبت کنیم.... باشد که کارو کاسبی مان هم بگیرد و هی چشممان به دست پر مهر پدر جهت گذران امورات زتدگی نباشد....آمییییین..... 

راستی کسی میداند در سمیناری که از طرف دولت برگزار میشود با عنوان آزاداندیشی چه چیزهای میتوانند بگویند؟؟!!!!!



+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آذر1389ساعت 20:0  توسط فاطمه   | 


فاطمه بیا دیگه بهش فکر نکنیم....

... : آخه مگه میشه....

فاطمه به تو چه بیا زندگیه خودتو کن، تو که مسئول کارای اون نیستی.....

... : من نمی تونم.... نمی تونم هر روز ببینمش و بهش فکر نکنم... نمی تونم نگرانش نباشم.... نمی تونم حرص نخورم.....

آخه فاطمه اینجوری که نمی شه .... از زندگیت موندی..... می دونی چند وقته از ته دل نخندیدی ؟!!! می دونی چند وقته یه آرزو برای خودت نداشتی... می دونی چند وقته حوصله ی حتی یه خرید رو هم نداشتی؟؟؟

... : آره می دونم ، خیلی وقته.... می دونم... همه ی اینارو می دونم.... ولی نمی تونم.... حتی نمی تونم براش آروزی نبودن کنم.... احساس ناتوانی می کنم..... احساس حقارت... اینکه نمی تونم کاری کنم و بدتر از اون اینکه دیگه نای فرارم ندارم.... همیشه فکر می کردم چی میشه آدما دلشون مرگ می خواد، اصلآ مگه می شه کسی از زندگی سیر بشه.... ولی حالا من هر روز فکر می کنم اگه قرار باشه به مرگ طبیعی بمیرم که خیلی مونده ، من تحملش رو ندارم....

عزیزه دلم، دختر خوب، خب چرا یه فکر اساسی نمی کنی براش.... حالا که می دونی محکومی به زندگی چرا خوب زندگی نکنی....

... : باشه، ولی الان نه ،حوصله ندارم، فردا بهش فکر می کنم......




+ نوشته شده در  جمعه 26 شهریور1389ساعت 2:28  توسط فاطمه   | 

من و این همه خوشبختی.....


این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود.... بالاخره عمه شدن یه سری تدارکات می خواد که وقت گیره... الکی که نیست بعده این همه سال داریم عمه می شیم مثلآ... اولین حرکتی که به همراه خواهر بزرگوار انجام دادیم این بود که تمام فحش های عمه دار رو از فرهنگ فلکلور در سطح جامعه  اطرافمون با بحث و مجادله پاک کردیم... فحش هایی از قبیل : عمتو، به درده عمت می خوره، عمه ننه، چ س تو لپ عمت و غیره... من بعد تا اطلاع ثانوی ( بچه دار شدن خواهرم ) به جای کلمه ی ارجمند عمه  کلمه ی سخیف خاله در این قبیل الفاظ به کار برده میشود.

چند روز پیش به واسطه ی کارم یک جمعی از خانم ها رو بردم بره زیارت امامزاده ای.... خانم هایی که بره سلامتی اسمشو نبر هم صلوات میفرستند..... یکی از این خانم ها در ضمن ابراز خرسندی از این برنامه های شهرداری ازم پرسید : خب دیگه کجا ها میبرید... من هم که بعد از پی بردن به ماهیت آنان بسیار ترش کرده بودم پاسخ دادم: هیچ جا، یعنی جایی نیست که به درد شما بخوره، ما بچه هارو میبریم جاهای مختلف،این برنامه هم استثنآ چون ماه رمضان بود هماهنگ کردیم.... بعد شروع کرد به بازگو کردن برنامه های خودشون که کجاها رفتن: ما یک بار رفتیم به آسایشگاه جانبازان و به حال آنها رسیدگی کردیم یک بار هم رفتیم به شیر خوارگاه آمنه، ثواب داره سر زدن به این طفل معصوم ها..... اینو که گفت یاد جودی آبوت افتادم که چقدر بدش می اومد اون پیر زنا بیان و براشون دل بسوزونن.... دلم می خواست بهش بگم حاج خانم اینا ثواب نیست که واسه دل خودت پاشی بری یه سرکشی بکنی برو طرز فکر خودتو امثال خودتو درست کن که این طفل معصوم هارو حرومزاده و نجس می دونین.... دلم می خواست بگم اگه دختر و پسرت بچه دار نشن و بر فرض محال بخوان یکی از این بچه هارو به فرزندی قبول کنن خود تو اولین حرفی که می زنی این نیست که :آخه معلوم نیست بابا ننه ی اینا کین و معلوم نیست در چارچوب مقدس ازدواج درست شدن یا نه، بعدشم لابد یه چند تا حدیث می خوای بیاری که قال فلانی و قال بسانی..... البته طبق معمول این حرفا فقط تو دلم رد و بدل شد و در واقع فقط نگاه کردم و گوش دادم... در آخر هم  گویا انقدر خوش رو و مهربون بودم که موقع پیاده شدم جمیعآ بره سلامتی و خوشبختیم یه صلوات محمدی فرستادن و یک به یک از خوبی و مهربونیم تعریف کردن.... اینجا بود که فهمیدم از هیچ هنرپیشه و یا مجری که در وصف بعضی ها سخن می رانند و در محفل گرمشون حضور پیدا می کنن نباید خرده بگیرم.....


+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 15:5  توسط فاطمه   | 

ایست بازرسی....


- همانا ما عمه شدیم و خبر نداشتیم..... یعنی گولمان زدند که خل شدند و قصد ماندن در این سرای عشق و ایثار را دارند....

- گوش شیطان کر و چشمش کور این بار آمدن برادر خوشایند بود برایمان....

- با تشکر از ضرغامی: سرانه ی مطالعه مان بالا رفت.... سریال های آبکی و موضوعات چ... س.. ک... ی... باعث روی آوری بیشترمان به مطالعه و پی بردن به این شیوه ی پر کردن اوقات فراغت شد..... درود بر سیروس مقدم و پاینده نمیدونم کیکی سهیلی.... زنده باد ضرغامی....

- در جایی در نیاوران خیلی گنده خواندم : قال یکی ( نمیدونم دقیق کی ) : از نشانه های آخرالزمان یکی این است که "مردان ، از همسران خود اطاعت می کنند".

- قال داداش رضا " یا تلاشت رو اندازه هدفت کن یا هدفت رو به اندازه تلاشت بیار پایین که بتونی از زندگیت راضی باشی " 



+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت 2:21  توسط فاطمه   |